تبلیغات
دوستان شاد شاد - به سوی ان طرف دنیا!(1)
همیشه شاد باش همیشه!

به سوی ان طرف دنیا!(1)

چهارشنبه 25 آذر 1394 07:25 ق.ظ

کی این پستو نوشته؟: ●◑♪♩sunset remedy●◐♪♩
خب اینم از قسمت اول!
میدونم اسمش خیلی دهن پر کنه
بزنین به تخته.......یعنی ادامه!


***
می پره تو اب با خوشحالی!                              باب اسفنجی!
ندیدی اسفنج به این خوبی!                             باب اسفنجی!

نیوشا بالشت رو محکم رو گوش هاش گذاشت وداد زد:صداش رو کم کن!!!!!!!!
تلویزیون جیزی صدا داد وخاموش شد.
نیوشا با ارامش سرش رو روی بالشت گذاشت:اخی ممنونم نیما........
یکهو یک فکر ترسناک به ذهنش نفوذ کرد.از جاش بلند شد ورفت تو هال:نیما؟کجایی؟!
خونه ساکت بود.انگار هیچکی هیچ وقت پاش رو اونجا نذاشته!
یکهو تلویزیون خود به خود روشن شد وصفحه اش برفکی بود.
نیوشا با ترس دستش رو به صفحه ی تلویزیون زد.تلویزیون مایع شد وعین اهنربا اون رو توی خودش کشید!!!
نیوشا:وااااااااااایییییییی
نیوشا کامل توی تلویزیون فرو رفت.اونجا تاریک تاریک بود.پاشو توی هوا تکون داد.
اخ زدی بهم!
نیوشا صدای برادرش رو توی تاریکی شناخت.یکهو همه جا روشن شد.
نیوشا ونیما توی یه اتاق خاکستری نیمه تاریک توی هوا معلق بودن.یکهو نیروی جاذبه انگار فعال شد ونیوشا ونیما افتادن کف اتاق.
اینجارو!یه نفر ونیم دیگه!
به جمع الافان الدوله خوش اومدی!
نیوشا:اینجا کجاست؟!!
یه دختر پرید روش و محکم بغلش کرد:به جمع ما خوش اومدی!من سپیده ام اون اخمو ئه ساراست اون مغز متفکرمون روزبه ست اون مهدیسه اونم هانیه اونم ریحانه......
نیوشا:الان انتظار داری این همه اسم رو تو یه صدم ثانیه حفظ کنم؟
سپیده با نیشخند گفت:هیچ کاری غیر ممکن نیست!
هانیه دستش رو انداخت شونه ی نیوشا:خب شما اهل کجایین؟!
نیوشا:خب من نیوشام اینم نیماست برادرم.......
چی؟!!!قرار نبود یه بچه ی پنج ساله رو بیاریم اینجا!
ریحانه با ترس پرید پشت سارا:اوه خدای من!
سارا:چرا اینطوری میکنی فلیپی که ترس نداره!
فلیپی اومد تو وبه ریحانه اشاره کرد:این چرا اومده؟
لومپی با لباس سربازا اومد تو ودستشو برد بالای پیشونیش:اسمش تو لیست بود قربان!
توفی سرشو کرد تو:نبود!
لومپی:بود!
توفی:نبود!
فلیپی:دهه بسه دیگه!گمشین بیرون نمیخوام قیافه ی هیچ کدومتونو ببینم!
لومپی وتوفی زدن بیرون.
فلیپی درو بست وشقیقه شو مالید:اوه خدایا!
روزبه:خب چقد پول میخواین که من از عیدی هام تقدیم تون کنم؟
مهدیس محکم با ارنج زد بهش.
فلیپی:من پول نمیخوام!تنها چیزی که میخوام شماها هستین!
ریحانه بازوی سارا رو چنگ انداخت:میخواین دل ورودمونو دربیارین وبفروشین؟!
نیوشا:اخ جون همیشه دلم میخواست تو یه فیلم ترسناک شرکت کنم!
مهدیس:دل وروده ی من به درد شما نمیخوره پر توش تخمه ست!
فلیپی یه گلوله در کرد:خفه قاااانن!!!!!!
همه ساکت شدن.
فلیپی:باورم نمیشه پدر ومادراتون چطوری تحملتون میکنن!اینجا کسی دل وروده ی کسیرو در نمیاره!
ریحانه:هووووووف
فلیپی:ولی ممکنه دشمن دربیاره!
ریحانه غش کرد رو زمین.
سارا:اوا:|
روزبه:صبر کن ببینم!منظورت اینه که ما........
فلیپی:اره!ما کمبود نیرو داریم وچن تا از خل وچل ترین بچه هارو انتخاب کردیم که به لشکرمون بپیوندن!
مهدیس:هورا!!!!ولی فلیپی تو...........
فلیپی:منو فرمانده صدا کن!تا سوالی نپرسیدم حرف نمیزنی!اینجا خونه ی خاله نیست!
نیوشا با نیشخند گفت:پس خونه ی دایی ئه!
فلیپی با یه چوب نازک زد رو دستش:من جدی گفتم!
نیوشا تندی دستش رو عقب کشید.
فلیپی:بهتره به جثه ی کوچیک من نگاه نکنین چون میتونم در یک ثانیه جرتون بدم!
و همینطور به شکل ناز من نگاه نکنین!
یه دختر این شکلی اومد تو:

فلیپی:اوف!بچه ها این ولوت رومدی ئه سرپرستتون!
من با خوشحالی گفتم:سلام بچه ها!
ریحانه با خنده گفت:سلاااااااااااااام
من گوش ریحانه رو گرفتم واروم گفتم:اگه من خالت بودم اینطوری سلام میکردم!
فلیپی:من میرم ولوت کلی کار دارم!همه ی قوانینو براشون توضیح بده!
من:چشم فرمانده!
فلیپی با لبخند رفت بیرون.من درو بستم.
نیما:من تشنمه میتونم اب بخورم؟
من:اره که میتونی!البته بعد از اینکه شکمت به کمرت چسبید!
بچه ها اخم کردن.
من:بدبختای بیچاره!گیر بد ادمی افتادین
مهدیس:میخواستی قوانینو بهمون بگی!
یه دونه زدم تو دهنش:خودم میدونم میخوام چی بگم!
مهدیس پرت شد کف دیار وگوشه ی لبش رو که خون میومد گرفت.
من:اولا که این لباس های اجق وجق رو عوض میکنین ومانتو ومغنعه هایی که بهتون دادم می پوشین!
هانیه:مگه این لباس ها چشه؟
من:هیچ چیش نیس به جز اینکه از بالا روی زمین شبیه اسمارتیزای رنگی رنگی میشین!
هانیه دست به سینه وایستاد واخم کرد:پس چرا تو نمیپوشی؟
من:این تصویر مجازی منه وبر طبق اخرین گفته ی مکارم شیرازی بی حجاب بودن تصویر مجازی حلال است!
و شلاقمو محکم دراوردم وکوبیدمش به دیوار:به صف شین!
همه بلند شدن به صف وایسادن.
من:یکی از قانونای دیگه اینجا اینه که باید همه ی تمرین هارو انجام بدین و توی جنگ شرکت کنین!
و سر ریحانه رو گرفتم بالا:شیر فهم شد؟!!!
ریحانه:او.......هو......م......
من:درست جواب منو بده نکبت!
ریحانه:بله قربان!
ازش دور شدم:راس ساعت 2 ظهر بیاین بیرون تا اموزش هارو شروع کنیم
و رفتم سمت در:خدافظ اسکلا!
و درو محکم پشت سرم بستم.
روزبه:فکر کنم اینجا دیوونه خونه ست!
***
خب اینم از این قسمت!
چطور بود؟




نظرای شما: خوشت اومد؟؟؟؟
تاریخ ارسال: - -