تبلیغات
دوستان شاد شاد - به سوی ان طرف دنیا(2)
همیشه شاد باش همیشه!

به سوی ان طرف دنیا(2)

پنجشنبه 26 آذر 1394 10:42 ق.ظ

کی این پستو نوشته؟: ●◑♪♩sunset remedy●◐♪♩
الاستمرار فی الذهاب!
چیه از بس گفتیم برو ادامه حالمون به هم خورد!
واسه همین عربی گفتم


***
الله اکبر!!!
اشهد ان لا اله ال الله!
هانیه سرش رو بلند کرد:جان؟!
روزبه نگاهی به ساعت مچیش انداخت:فکر کنم این یعنی باید بیایم بیرون!
لومپی درو باز کرد:بیاین بیرون!
روزبه نیشخندی زد:نگفتم؟!
سارا اخم کرد.
لومپی باتومش رو کوبید به در:بیاین بیرون بچه ها!
نیوشا نزدیک لومپی شد:ببخشید این درسته که میگن شما خیلی پنیر دوست دارین؟!
لومپی اخم کرد:کی این مزخرفات رو بهت گفته؟!!!!
مهدیس نیوشا رو هل داد:دردسر درست نکن بیا بریم!
نیوشا دست نیما رو گرفت ودنبال بقیه رفت.
لومپی همرو یه گوشه به صف کرد وخودش باتوم به دست یه گوشه وایستاد.
من با لبخند ملیحی بر چهره اومدم:سلام بچه های گل من!چهرتون چقد زیر افتاب صاف ونورانی شده!
فلیپی:قرار نیست زیادی باهاشون مهربون باشیم ولوت!
من:اوه کام ان!با مهربونی میشه همه چیز رو حل کرد!
مهدیس با عصبانیت زیر لب گفت:اره مهربونی!
فلیپی:خب این جلسه مربوطه به.......
بدبخت شدیممممم!!!!!!
کادلز بدو بدو اومد.
فلیپی:چی شده؟؟!!!
کادلز نفس نفس زد:ههه........ههه...........ههه.......
فلیپی داد زد:دهه جون بکن!
کادلز:فرمانده!باز هم عده از لشکرمون به دشمن ملحق شدن!
فلیپی به زمین لگد زد:لعنتتتتتتتت به شانسمون!
و به سمت اتاق خودش رفت:این جلسه با توعه ولوت!انگار سر من حسابی شلوغه!
من لبخند زدم:چشم فرمانده!
به محض اینکه فلیپی توی اتاق خودش رفت لبخند من محو شد.
من:خب بریم سر کارمون!لومپی.........توعم بزن به چاک!
لومپی همچنان سر جاش وایستاده بود.
داد زدم:مگه کری؟؟؟؟؟!!!!!!
لومپی جا خورد:عه قربان ما........
من وایستادم جلوش وبهش خیره شدم:شماها چی؟!!!
لومپی:ساعت دو بعد از ظهره فکر نمیکنین که بهتره ما ناهار.......
داد زدم:به هیچ وجه!من وفرمانده ها داریم گرسنگی میکشیم وشماها مفت خوری می کنین!حالامن گمشو از جلو چشمم!
لومپی بازوشو مالید:ولی قربان ما یه هفتس چیزی نخوردیم!
لبخندی زدم:خب حالا یه هفته ی دیگه هم نمیخوری!
و داد زدم:این رو ببرید سلول انفرادی!تا من نگفتم کسی حق نداره یه لیوان اب بهش بده!
چن نفر اومدن ولومپیو بردن.
من دستم رو بهم مالیدم:خب کجا بودیم؟
سپیده با نیشخند گفت:گفتی خب بریم سر کارمون!
یه سیلی بهش زدم:خودم میدونم کجا بودم!
نیما با خنده گفت:پس چرا پرسیدی؟!
نیوشا دست به سینه وایستاد:یه سوال!فلیپی میدونه با دستیاراش وسربازاش اینطوری رفتار میکنی؟
من:نمیدونه!و قرارم نیست که بفهمه!
سارا:اوه جدی میگی؟مطمئنی؟!
من:البته که مطمئنم!
و یه تفنگ دراوردم وشکوندمش وانداختمش جلو پای سارا.
بعد جیغ زدم:اوه خدای من!سارا چرا این کارو کردی؟!
توفی دوون دوون اومد:چی شده؟!!!
من:سارا تو میدونی ما این تفنگارو با چه بدبختی ای میخریم؟اخه چرا شکوندیش؟؟؟؟!!!!!
توفی با عصبانیت گفت:این حرومزاده رو ببرین سلول انفرادی!
گیگلز با پتونیا اومد:اه امروز چقد انفرادی میاد!
سارا:نمیتونین مجبورم کنین که باهاتون بیام!
پتونیا یه طناب انداخت گردنش:میای حرفم نباشه!
بعد سارا رو کشون کشون بردن.
هانیه:تو-یه-هیولایی!!!
مهدیس بهش ارنج زد:ولش کن!
من:خب این جلسه راجب چهره های مجازی شما هست!این چهره ی واقعی من نیست!
و بعد دورشون قدم زدم:چهره ی مجازی باعث میشه که کمتر کسی شمارو بشناسه!اگرم با چهره ی مجازیتون بمیرین شخصیتتون مرده نه خودتون!
سپیده:خب چجوری یک چهره ی مجازی داشته باشیم؟
با شلاقم یدونه زدم تو دستش:تا وقتی اجازه ندادم سوال نکن!ریحانه توعم از پشت هانیه بیا بیرون!
ریحانه با ترس ولرز اومد بیرون:اوه خدای من......
یه گاری پر امپول های گنده اوردم:اینارو به دستتون تزریق میکنم وچهره ی مجازیتون روی بدنتون رو میگیره!
و به نیما اشاره کردم:اول تو!
نیوشا جلوش وایستاد:نع!!!
با لبخند گفتم:چرا نع؟!
نیوشا:چونکه اون بچس ونمیتونه تو جنگ شرکت کنه!
لبخندی زدم وخودمو پرت کردم رو زمین.
گیگلز وپتونیا داشتن بر میگشتن اتاقاشون:قربان!!!
گیلز دست منو گرفت وبلندم کرد:چی شده قربان؟
سرمو مالیدم:هیچی فقط از یکی از این دخترا یه سیلی ابدار خوردم همین!
چیییییییی؟؟؟؟؟
فلیپی از اتاقش بیرون اومد وبا عصبانیت اومد سمت بچه ها:کدوم از شماها اینکارو کرده؟
من:نه فرمانده ناراحت نشین قصد بدی نداشت......
فلیپی چوبشو به سمت من گرفت:چی میگی ولوت؟!هیچکی اینجا حق نداره به مقام بالا ترش اردنگی بزنه!
من:اما نیوشا نمیخواست که......
فلیپی چوبشو به سمت نیوشا گرفت:زود اینو ببرید به اون تیرک ببندین!زوددددد!!!!!
گیگلز وپتونیا نیوشا رو کشون کشون بردن.
نیما:نه!
و گوشه ی لباس نیوشا رو گرفت:خواهرمو نبرید!
فلیپی:ولوت!بچه ها رو ببر اتاقشون زود!
من با ترس ولرز ساختگی گفتم:چ......چشم فرمانده!
وبچه هارو هل دادم سمت اتاقشون.
نیما همچنان لباس نیوشا رو گرفته بود:نه نبریدش
من بغلش کردم:بیا بریم بهت شوکولات بدم!
نیما بهم مشت زد:نه من خواهرمو میخوام!خواهرمو میخوام!
نیوشا در حالی که دور میشد برای نیما دست تکون داد:مراقب خودت باش نیما!مراقب خودت باشششش
نیما با گریه گفت:نهههه نیوشااااا
نیوشا اشکاشو پاک کرد و واسش دست تکون داد.
گیگلز:بسه بیا بریم!
نیوشا اهی کشید:باشه بریم.......
***
خب اینم از این قسمت!
قسمت لینک نظراتم عربی نوشتم واسه تنوع!



نظرای شما: تعلیقات ننسى أن قطع رأسك
تاریخ ارسال: - -



نمایش نظرات 1 تا 30