تبلیغات
دوستان شاد شاد - به سوی ان طرف دنیا(3)
همیشه شاد باش همیشه!

به سوی ان طرف دنیا(3)

جمعه 27 آذر 1394 06:43 ق.ظ

کی این پستو نوشته؟: ●◑♪♩sunset remedy●◐♪♩
بی حرف به سوی ادامه!


***
چرا چرا؟؟؟!!!
روزبه دور دخترا چرخید:چرا ما اینجاییم؟چرا ولوت اینطوری باهامون رفتار میکنه؟!
مهدیس:لطفا بشین سرجات!مخمون به اندازه ی کافی درگیره درگیر ترش نکن!
ریحانه داشت فانی بافت میبافت:به نظرم باید یکم راجبش فکر کنیم!ما حتی نمیدونیم میخوایم با کی بجنگیم!
با کسایی مثل خودتون!
فلکی با لباس سربازی اومد تو ودرو بست.
سپیده:اووووووه ببین کی اینجاست!
هانیه:داشتی میگفتی!
فلکی:منکه چیزی نمی گفتم!
روزبه پرید جلوش:تروخدا این برامون خیلی مهمه!
فلکی با ترس رفت عقب:م.....م......من.....شما........
ریحانه بلند شد:برین کنار اذیتش نکنین!
و بعد رفت نزدیک فلکی.دوزانو نشست ودستش رو گذاشت رو شونه ی فلکی:خب نمیخوای بهمون بگی اینجا چه خبر شده؟
فلکی:خبببب...........من........نگید که من بهتون گفتم!
سپیده:شنیدی چی گفت نیما؟زیپ دهنتو بکش!
نیما وانمود کرد که داره زیپ دهنش رو میکشه.
فلکی اروم گفت:همه ی ادم بزرگا اسیر یا کشته شدن برای همین فقط بچه ها توی جبهه موندن!
هانیه با تعجب گفت:بچه ها؟؟؟!!!!!!
روزبه موهاشو کشید:نههههه!!!یعنی بچه های همسن خودمون؟؟؟!!!!
فلکی سرشو تکون داد.
سپیده:اما چطوری؟!!!
فلکی:دروازه ی بین دو دنیا حقیقی ورویایی خراب شده و دو دنیا توی هم مخلوط شدن!وانسلر با پرنسسمون دست به یکی کرده وبا هم دارن برای غارت منابع کمیاب دنیای حقیقی همه جارو تصرف میکنن!
ریحانه:اوه خدای من!این خیلی وحشتناکه!
فلکی:و دلیل اینکه شمارو اوردیم اینجا اینه که......
فلکییییی!
من درو سریع باز کردم:اوه کوچولو تو اینجایی؟بدو بیا کمک میخوایم شام بدیم!
فلکی:چشم قربان!
من:خب این فرشته های دوست داشتنی رو تا اتاق غذا خوری راهنمایی کن!میبینمتون!
و بعد رفتم بیرون.
مهدیس غر غر کرد:اووووف!خیلی دوروئه!!
فلکی:شماها زیاد اینجا نمیمونین!
و یه برگه داد دست هانیه و رفت بیرون.
روزبه برگه رو کشید:بده من چی نوشته؟!
هانیه:نوشته شب نخوابین ومنتظر علامت باشین!از طرف فلکی........
سپیده برگه رو قاپید:بدش به من!
و برگه رو مچاله کرد وانداخت تو دهنش وجوید.
روزبه جلوی دهنش رو گرفت:اه این چه کاریه؟
سپیده برگه رو تف کرد بیرون:به خاطر اینکه ردمون رو پیدا نکنن!

----------------------------------------

همه توی صف شام وایستاده بودن.
هانیه به پشت لومپی سیخونک زد:هی از حبس اومدی بیرون؟
لومپی همون جوری وایستاد وجوابش رو نداد.
مهدیس از پشت هانیه داد زد:هی دوستم ازت سوال پرسید!
لومپی سریع برگشت و یقه ی مهدیس رو گرفت وکشوندش جلوودماغشو چسبوند به دماغش:اره اومدم بیرون!حالا دوستت جوابش رو گرفت؟!
ریحانه مودبانه گفت:اوه اره گرفت!میشه برگردین سر جای قبلیتون؟خواهش می کنم
لومپی با اخم برگشت سرجاش.
هانیه اخم کرد:چرا وقتی سارا ونیوشا تو دردسر افتادن جلو نیومدی؟
ریحانه سرش رو انداخت پایین:خجالت می کشیدم!
روزبه با حرص گفت:خداااااااااا
 شما غذا نمی خواین؟!
نیما با ذوق گفت:باب اسفنجیی!!!!!!
باب اسفنجی لباس معمولیش رو پوشیده بود ولی کلی کهنه وپاره پوره بود وهمه جاش رو وصله کرده بود.یکی از چشماش هم سیاه سیاه بود.
من دستم رو گذاشتم رو شونه ی باب اسفنجی:اینا سربازای جدیدن باب!
باب اسفنجی اخم کرد:از بچه ها متنفرم!
و یه کاسه ی چوبی دراورد و توش یه مایع لزج ریخت وداد دست هانیه.
هانیه با حالت تهوق گفت:اووووییی
باب اسفنجی بیشتر اخم کرد:خیلی هم دلت بخواد این دور وبرا خیلی ها تو حسرت خوردن اینان!

***

روزبه:دقت کردین اخلاق شخصیتای کارتونی ای که میبینیم عوض شده؟!
مهدیس با حرص گفت:نه دقت نکردیم!خوب شد؟!!
روزبه دست به سینه وایستاد:هی تو چرا همش به من گیر میدی؟؟
در با یه صدای جیر جیر باز شد.
فلکی سرشو اورد تو:بیاین!
بچه ها کولشون رو ور داشتن ودنبال فلکی رفتن.
فلکی مدام توی سایه ها راه می رفت وهر وقت صدای قدمی میومد میگفت که تکون نخوریم واروم نفس بکشیم.
کم کم به یه اتاق رسیدن که جنسش از اهن بود و صفحه در باز کن پیشرفته داشت.
فلکی دستش رو گذاشت روش ودر باز شد. رفت تو وبچه ها با تردید دنبالش رفتن.
در پشت سرشون بسته شد وهمه جا توی تاریکی غرق شد.
خوش اومدین!
یهو همه جا روشن شد.اتاق پر کامپیوتر های پیشرفته و دستگاهایی بود که داده های اماری میدادن.
لومپی با نیشخند جلو اومد:سلااااااااامممم!
و یه سینی پر از پنیر چرب اورد:پنیرای عمو لومپی رو امتحان نمیکنین؟!!!
هانیه:جاااااااااااااااااااااننن؟!!!
روزبه سرشو خاروند:من نمیفهمم........تو که بیرون یه......
لومپی:بد اخلاق جدی بودم؟خب این یه استتاره!
اسنیفلس پای یکی از کامپیوترا بود وتند تند تایپ میکرد:ولوت جاسوس پونیاس و اومده بینمون که توالایت مطمئن شه کارمون رو درست انجام بدیم!
فلکی:ما با بعضی دستورات که از طرف توالایت میومد مخالف بود چون فقط به خودش نفع میرسید......اما ولوت همش مارو تو دردسر مینداخت!
لومپی:اره!اینجارو ببینین......
و یکی از چشاشو از جا کند.
همه:اوووووق!
لومپی چششو داد دست روزبه:نیگا کن پلاستیکیه!
روزبه:اووووق!ولی مگه دوستان درخت شاد قابلیت دوباره زنده کردن خودشونو ندارن؟
اسنیفلس تند تر تایپ کرد:توالایت این قدرت رو ازمون گرفت که خودش تا ابد جاودان باشه!
سپیده:چرا فلیپی کاری نمیکنه؟!!!
فلکی:من هزار بار بهش گفتم ولی ولوت اون رو گول زده!همرو!
لومپی:زانو زد ودست هانیه رو گرفت:یه لطفی بهم میکنی؟
هانیه:چه لطفی؟!!!
لومپی مانتوشو گرفت:بر سر قبرم بنویس در راه پنیر جان داد!
اسنیفلس مشتش رو کوبید رو کی بورد:لومپی!ما جدی هستیم!
لومپی:هاااااااااا اینو باید دم مرگ میگفتم!
فلکی:اووووف خدا
لومپی:میتونین پیداش کنین؟
مهدیس:کیرو؟
لومپی:نمیدونم ولی باید پیداش کنین!
همه مات ومبهوت نگاش کردن.
اسنیفلس:اما با کمک دوستتون!
سارا اومد تو:سلام!
همه:ساراااااااااا
و محکم بغلش کردن.
هانیه دست نیمارو گرفت:پس نیوشا چی؟!!!
لومپی:اوخ راست میگی!
ولباس سربازیشو از رو شمعدونی ورداشت:میبرمشون پیش نیوشا!
فلکی:لوم...........
لومپی نیشخندی زد:نگران نباش سلطان پنیر ها چیزیش نمیشه!
و درو باز کرد:حالا استتار میکنیم!
و یدونه سیلی به خودش زد وبه بچه ها اخم کرد:چرا مثل احمقا به من خیره شدین؟!د تکون بخورین!
و رفت سمت تپه ای که تیرک رو نوکش بود.
بچه ها شونه هاشونو بالا انداختن ودنبالش رفتن.
لومپی نزدیک تیرک وایستاد.نیوشا چشاشو بسته بود...........انگار خواب بود.
لومپی داخل جیبشو گشت:خب بذار ببینم چی داریم..........چنگال؟!
سپیده:اوه کام ان!ایندفعه که نمیخوای پای خودتو ببری لومپی؟!
لومپی با خجالت گفت:اوه اره ببخشید!
و یه تفنگ دراورد:اهان پیداش کردم!
روزبه با وحشت گفت:نه شلیک نکن!
لومپی با تفنگ شلیک کرد به طنابای نیوشا.طنابا پاره شدن و نیوشا افتاد رو زمین.
هانیه:نیوشااااااااا!!!!
و بغلش کرد:چشاتو باز کن!اون نامردا چه بلایی سرت اوردن؟
نیوشا چشاشو باز کرد:هانیه.......
ریحانه دستاشو جلو دهنش گرفت:وای خدا
سپیده:اون بیشعورا چشای این بیچاره رو از کاسه دراوردن!
نیما:نیوشا دوست دارم
و محکم نیوشارو بغل کرد.
نیوشا محکم تر بغلش کرد:خیلی خوشحالم که میبینمت!
لومپی لبه ی تفنگشو فوت کرد:ببخشید چی گفتی روزبه جان؟
روزبه اخم کرد:گفتم شلیک نکن!چون.........
یهو چراغای همه جا روشن شد.
من تو بلند گو داد زدم:نگهبانها!!!!!!!جلوی اون خائنا رو بگیرین!
روزبه:همه میفهمن!
لومپی نیوشا رو گذاشت رو کولش:بجنبید بچه ها!باید از اینجا بریم!
همه دنبالش دویدن.رسیدن به یه دیوار!
ریحانه بازوی هانیه رو گرفت وزد زیر گریه:اوه نه کارمون تمومه!
لومپی:نه نمیذارم!
و دستاشو رو هم گذاشت:بیاین براتون قلاب گرفتم!
اول نیما رفت ونیوشارو هم کشید بالا.بعد سارا وروزبه........بعد سپیده ومهدیس.
هانیه پاشو روی دست لومپی گذاشت ولبه ی دیوارو گرفت وخودش رو کشید بالا.
دستش رو به سمت لومپی دراز کرد:بیا بالا!
لومپی عقب رو نگاه کرد.من با عصبانیت وتفنگ به دست میومدم:نذارید در برن!
لومپی:من باید سرشونو گرم کنم!تو برو چیزیم نمیشه!
هانیه با وحشت گفت:نههههه!!!!!اونا تورو میکشن!
لومپی دستش رو روی پیشونیش گذاشت:روح مخترع پنیر همواره یار ویاورتان باد!
و چنگال رو از توی جیبش دراورد وبه سمت من حمله کرد.
من تفنگم رو بالا گرفتم و رگباری به سمتش شلیک کردم.
کلی خون پاشید هوا ولومپی ولو شد رو زمین.
هانیه:نهههههه!!!!!!
من به سربازای دیگه گفتم:ببریدش بازداشتگاه و تا زمانی که ازش حرف نکشیدید نذارید که بمیره یا خودکشی کنه!منم به خدمت اونا میرسم!
هانیه:لومپی!!!!
لومپی ناله کرد:برو دختر........برو!
روزبه هانیه رو کشید پایین:مگه دیوونه شدی؟!بجنب باید از اینجا بریم!
هانیه در حالی که اشکاشو پاک میکرد دنبال بقیه ی بچه ها دوید.

***
پوووف پدرم دراومد!
خیلی وقت بود داستان کارتونی ننوشته بودم جیگرم حال اومد!
چقد از.:اومد:. استفاده کردم:\
شماها هم اون پاپ کرن رو بندازین کنار نظر بدین!




نظرای شما: خب چطور بود؟
تاریخ ارسال: - -



نمایش نظرات 1 تا 30