تبلیغات
دوستان شاد شاد - به سوی ان طرف دنیا(5)
همیشه شاد باش همیشه!

به سوی ان طرف دنیا(5)

سه شنبه 1 دی 1394 05:24 ق.ظ

کی این پستو نوشته؟: ●◑♪♩sunset remedy●◐♪♩
این قسمت کشت وکشتار داره به طرز فجیع!
راستی اینم پوستر این داستان!
بالاخره یه فوتوشاپ خوب پیدا کردم ونصبش کردم!


چیه نیگا داره؟برو ادامه دیگه!!!!!!

***
رارا اومد تو:این همه جیغ وجاغ برای چیه؟!
دیپر نامه رو داد دستش وبا نیشخند گفت:بدون شرح!
رارا نامه رو خوند وبا وحشت نامه رو زمین انداخت:اوه خدای من!
سارا موهاش رو کشید:حالا چی کار کنیم؟!!!
رارا از چادر بیرون رفت:زود حاضر شین!باید قبل از اینکه اتفاق بدی بیوفته اون پسرو پیدا کنیم!
همه از جا پریدن و وسایلشونو توی کیفشون ریختن.
دیپر برای بچه ها ورارا چند تا اسب اورد.
مهدیس:اممم حتما باید با اسب بریم؟!
بیل:مگه این اسبا چشونه؟گوگولیا!
و زیر گردن یکی از اسبارو خاروند.اسبه ترسید وبا تمام قدرت لگدی پروند که دست بر اتفاق خورد به روزبه بیچاره!
هانیه دست روزبه رو گرفت:بلند شو!زنده ای؟!
روزبه با دستش سرشو گرفت:نمیدو........نم!
دیپر تشر زد:بیل از اسبا فاصله بگیر!
رارا با شنل و یه شمشیر نقره ای که روی دستش جای یه الماس خالی بود روی یکی از اسبا نشست:دیپر تا من نیستم تو مسئول اردوگاهی!اگه جای اردوگاه رو دشمن ها فهمیدن عوضش کن!
دیپر دستش رو روی پیشونیش گذاشت:چشم فرمانده!
رارا:یالا بچه ها سوار بشین!
مهدیس که گردن اسبش رو چسبیده بود با تشویش گفت:من تا حالا اسب سوار نشدم!
نیوشا پشت ریحانه نشسته بود:بابا ترس نداره که!
رارا:همه باهم!هینه!!!!(اسبشو هی کرد)
و همه با هم به طرف جنگل تاریک تاختن.
بعد از چند ساعت تاختن:
روزبه به اسمون اشاره کرد:از اونجا دود میاد که به معنای اینه که چند نفر اونجا اتیش روشن کردن!
رارا:افرین روزبه!همه با سرعت به اونسمت میریم!
همه با سرعت به سمت منبع دود تاختن.
ههه!!!!
نیوشا:این صدای خنده ی نیماست!
و از اسب پرید پایین ودوید به سمت صدا.
ریحانه:نیوشا صبر کن!
و از اسب پایین پرید.بقیه هم همین کارو کردن.
نیما کنار اتیش تنها نشسته بود:نیوشا!
نیوشا:نیما!!!!
که یهو فلیپی جلوی نیما وایستاد:من جای شما بودم اونهمه تند نمیدویدم!
ریحانه تندی دست نیوشا رو گرفت و کشیدش عقب.
رارا:ولش کن!
فلیپی:اوه ببین کی اینجاس!فرمانده رارا!
و بقیه ی سربازاش از زیر شاخ وبرگ درختا بیرون اومدن.
فلیپی:البته که ولش میکنم!اما بعد از اینکه خودتون رو تسلیم کردین!
هانیه با عصبانیت گفت:تو......تو.......تو......
روزبه دستش رو گرفت:میشه اینقد از دوم شخص مفرد استفاده نکنی؟!
رارا اهی کشید وشمشیرش رو انداخت.
همه:نهههههههههههه!!!!
رارا:جو ندین بابا مگه قاطرم خر شده که خودم رو تسلیم کنم؟!
و اهسته رفت سمت فلیپی:گوش کن!این یه اینده ی بده.همه ی چیزایی که داره اتفاق میوفته نباید اتفاق بیوفته!
فلیپی با طعنه گفت:مگه اینده ی خوبم داریم که الان اینده ی بده؟!
رارا:اره!توی اینده ی خوب جایگاه همه همون جاییه که باید باشن..........همه اون چیزی هستن که باید باشن!
فلیپی خندید:خوب جایگاه من تو اون اینده ای که تو ازش حرف میزنی کجاس؟!
رارا با لحن سردی گفت:بالای دار!
لبخند فلیپی محو شد.
رارا:و تنها کسی که باعث شد کارت به اونجا برسه توالایته!نذار........نذار برای بار دوم گولت بزنه وفریبت بده!
رارا به جنگل های اطراف اشاره کرد:یک نگاهی به اطراف بنداز!تو خیلی از دوستات رو فدا کردی به خاطر هیچ وپوچ.......یا شاید هم توالایت!کسی که همه چیرو به خاطر گرفتن قدرت به باد فنا میده!تو واقعا با خودت چی فکر کردی؟!
همه ساکت بودن و هیچی نمیگفتن.
فلیپی نفس عمیقی کشید ورفت بالای یه تنه ی درخت و از اونجا داد زد:همتون گوش کنین!من از همین الان رسما اعلام میکنم که ارتش دوستان شاد دیگه با ارتش کارتونی................نمی جنگه!
همه هورا کشیدن وکلاهاشون رو به هوا پرتاب کردن.
هانیه پرید بالا:هورا!!‍!!!!!‍
فلیپی پرید پایین وروبه روی رارا وایستاد:خوب من چیکار میتونم بکنم؟
رارا لبخندی زد:همین که با ما نجنگین وبه شهرا حمله نکنین خودش خیلیه!
فلیپی:اوه این چه حرفیه؟!این کمترین کاریه که میتونم براتون بکنم!
فلکی دوید سمتش ومحکم بغلش کرد:اوه تو فوق العاده ای!میدونستم یه روزی اینکارو میکنی!
فلیپی با خجالت گفت:حالا ول کن جلو بچه ها زشته اخه!
بچه ها زدن زیر خنده.یکهو یه صدای گوشخراش خنده شون رو قطع کرد:
تمام خیانت کارایی که اون پایین هستن گوش کنن!
فلیپی:خدایا این ولوت لعنتی ازمون چی میخواد؟!
من روی یه ماشین پرنده اون بالا بالا ها بودم:شماها........

ممد نبودی ببینی!
شهر ها از دست.....

بلند گو تو دستم رو به سمت ماشین گرفتم:اون صدارو خفه کن!
و با غرور خاصی گفتم:داشتم میگفتم..........شماها همین حالا تقاص کاراتون رو پس میدید!
یهو زمین لرزید.صدای رژه ی یه لشکر بزرگ میومد.
اسنیفلس گوشش رو روی زمین گذاشت:شواهد فیزیکی وشیمی میگه که بدبخت شدیم رفت!
فلکی:فلیپی چیکار کنیم؟!!!
فلیپی به دوردست ها-شاید اونجایی که صدای رژه میومد- خیره شد.
فلیپی رو به رارا کرد وگفت:اینده ی خوب رو برگردونین!امید من وهمه ی جهان به شماست!
و فلکی وکادلز رو هل داد:با رارا وبچه ها برین!من مطمئنم به یه دردی میخورین!
فلکی:چی؟کجا؟!تو......تو......تو نمیتونی.......
فلیپی چاقوش رو بالا گرفت:همه اماده ی جنگ باشین!وقتشه به این پونیا یه درس حسابی بدیم!
همه ی سربازاش تفنگاشونو دراوردن.
فلکی:من این کارو نمیکنم!من تنهات نمیذارم!
کادلز دستشو کشید:این سوسول بازیا چیه بدو بریم!
رارا به سمت جنگل دوید:بدویین!
نیوشا نیما رو بغل کرد ودست ریحانه رو گرفت وبا هم دنبال بقیه دویدن.
پونیا شاخه وبرگ درختا رو کنار زدن.
من از ماشین پریدم پایین:خوب خوب!ببین کی اینجاست!
فلیپی با تنفر بهم خیره شد.پشت سرش سربازاش وایستاده بودن.
منم بهش اخم کردم:از راهمون برو کنار!
فلیپی نعره ای کشید وبه سمتم حمله کرد.من با مسلسم بهش شلیک کردم ولی فلیپی جا خالی داد وبا یه لگد مسلسلم رو به اون طرف پرت کرد ویه سیلی ای بهم زد که دو متر اون ور تر روی زمین پلاس شدم.
سربازای دو طرف که این صحنه هارو دیدن به طرف همدیگه حمله کردن.
فلیپی پرید روم که روی زمین افتاده بودم.ولی من قبلش یه چوب نوک تیز که کنارم افتاده بود رو بر داشتم و نوک تیزشو بالا گرفتم.وقتی فلیپی پرید روم چوب توی شکمش فرو رفت واز اون ور بدنش رد شد.
فلکی با وحشت گفت:نه فلیپی!!!!
ریحانه کادلز وفلکی رو بر داشت و نشوند رو شونه هاش:باید تند تر بریم!
من داد زدم:احمقا!به جای جنگیدن اونارو تعقیب کنین!
پونیا دست از جنگ ور داشتن و دنبال رارا وبچه ها دویدن.
سارا:ای وای گاومون هشت قلو زایید!
مهدیس:پس اسبا کجان؟!
روزبه:احتمالا به خاطر لرزش زمین ترسیدن ودر رفتن!
تق!!!!!
ریحانه:اخخخ!!!
و به یه درخت تکیه داد.
هانیه:چی شد؟!!!
روزبه پشت شونه ی ریحانه رو نگاه کرد:بهش تیر زدن!
سارا:باید یه پناهگاه پیدا کنیم!
ریحانه با زور از جاش بلند شد:نه......من میتونم.......
اون جان!!!!
نیوشا:ریحانه تو باید استراحت کنی!
ریحانه دستش رو گرفت:نه...........من میتونم ادامه بدم.
مهدیس:پونیا دارن میان!!!
فلیپی به زور از جاش بلند شد و رفت سمت پونیا.
رینبو دش تفنگشو دراورد:هاها گیر افتادین!
رارا عقب عقب رفت:بچه ها برین پشت من!
رریتی با لحن شیطانی ای گفت:حالا وقتشه که........
شپلق!
از دهن رریتی خون اومد وروی زمین ولو شد.پشتش یه چاقوی کوچولو فرو رفته بود!
یدونه هم توی دست اپل جک فرو رفت.
فلیپی دست تو پیرهنش میکرد وهر بار به یکی از پونیا چاقو پرت میکرد.
رینبو داد زد:اون احمق روانی رو بکشین!!!
رارا بچه هارو هل داد:بچه ها برین!
ریحانه:اما فلیپی.......
روزبه هلش داد:وضعیت خودمون همچین هام خوب نیست!
رینبو دش رگباری به فلیپی شلیک کرد.فلیپی مدام جا خالی میداد وعقب عقب میرفت.
یهو فلی با شمشیر بهش حمله برد:می کشمت!
فلیپی چوب رو از تو بدنش بیرون کشید وبه عنوان محافظ جلوش گرفت.درپی هم با شمشیر حمله کرد.بن بن ولایرا وسانست هم با شمشیرشون حمله کردن.
فلیپی:شما نمیتونین......
یهو چوب شکست و اون همه شمشیر که کلی نیرو پشتش بود توی بدنش فرو رفت.
من:ولش کنین احمقا!دنبال رارا وارازلش بگردید!
فلی:ببخشید قربان!
و با بقیه دنبال تفنگدارا دویدن.

---------------------------------

هانیه دستش رو به درخت تکیه داد:هوف هوف........فکر کنم گممون کردن!
نه تقریبا!
روزبه با وحشت داد کشید:وای خدا یه پونی دیگه!!!
رارا:نترسید بچه ها!این خودیه!
سارا:شما چطوری میتونین بگین این خودیه؟
سانست شمشیر خونیش رو توی غلافش گذاشت:یه خودی نخودی!
مهدیس:ولی این حرومزاده همونی بود که با بقیه ی پونیا با شمشیر به اون بدبخت حمله کردن!
سانست:من مجبور بودم!فکر میکنی اگه همونجا وایستم ونیگا کنم بازم میذارن زنده بمونم؟
و با مهدیس دست داد:اوه راستی!من روح سرگردان سانست شیمرم ولی میتونین ر.س.س.ش صدام کنین یا سانست!
همه با سردرگمی نیگاش کردن.
رارا:سانست میتونی مارو تا ک.م.ش ببری؟!
سانست:البته که میتونم!اتفاقا نزدیکم هست.دنبالم بیاین!

-----------------------------------

فلیپی نفس نفس میزد وهوا رو می بلعید.ولی انگار به جای هوا تیغ توی حلقش میرفت.دست بی حسش رو بالا برد وسعی کرد اون ده بیستا شمشیر رو که توی شیکمش فرو رفته بود دربیاره ولی نتونست.
دست بی جونش خود به خود ولو شد رو زمین.
من:اوه نیگا کن!کسی که یه زمانی کلی غرور و قدرت داشت حالا کل شخصیتای کارتونش مثل جسد روی زمین ولو شدن!و همچنین خودش!
فلیپی با عصبانیت داد زد:تف به روت!
رو دستش پا گذاشتم وفشار دادم:میتونم همین الان وهمینجا خلاصت کنم ولی..........
یه پارچه از تو کیف کولم دراوردم:نمیتونم بذارم بدون زجر بمیری!مطمئنم توالایت هم نمیخواد!
و از تو پارچه یه امپول دراوردم:این برای یه مدت ارومت میکنه!
و دستش رو گرفتم وامپول رو توش فرو کردم.
فلیپی سعی میکرد دستش رو ازاد کنه:هنوز تموم نشده!
من با ارامش گفتم:تو اشتباه میکنی!خیلی وقته که تموم شده........
فلیپی دست از تقلا بر داشت واروم چشاشو بست.
من:فلی درپی اینو ببرین به قسمت اسیرا وبرده ها!
فلی:چشم قربان!

***
خب تمومید
اگه گفتین منظور از
ک.م.ش چیه؟!
راهنمایی:یکی از شهر هاست!




نظرای شما: ها چیه؟!لینک نظرات ندیدی فرزندم؟!!!!!!
تاریخ ارسال: - -



نمایش نظرات 1 تا 30