تبلیغات
دوستان شاد شاد - به سوی ان طرف دنیا(7)
همیشه شاد باش همیشه!

به سوی ان طرف دنیا(7)

پنجشنبه 17 دی 1394 05:44 ق.ظ

کی این پستو نوشته؟: ●◑♪♩sunset remedy●◐♪♩
خوب این قسمت هم اماده شد!
بفرمایید ادامه منتظره!


***
البرت:اوه!شما نیمو رو میشناسید؟
رارا:نع!یعنی......اره!میدونی.........اصلا ولش کن!تو الماس زمان رو داری درسته؟!
البرت:اوه البته که دارمش!یعنی..............داشتمش.
روزبه:منظورت چیه که داشتیش؟!
البرت:یه شب یه موجود چهار پای بنفش رفت تو انباری کلبه ی درختیم و اون رو دزدید!
رارا به دیوار لگد زد:لعنت به این شانس!توالایت احمق!!
البرت:شما با اون پونی ها مشکلی دارید؟
مهدیس پوزخندی زد:مشکل؟!هاها مشکل!
ریحانه با ترس گفت:اونها خیلی بیرحم هستن!
نیوشا دست به سینه وایستاد:مخصوصا اون فرمانده ی به ظاهر مهربونشون......
سارا جمله اش رو کامل کرد:ولوت رمدی!
البرت سعی کرد بچه هارو اروم کنه:خوب من هم زیاد ازشون خوشم.....
بوووووووووووووووووووووووووووووققققققققققققققققق!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بوووووووووووووووووووووووووووووققققققققققققققققق!!!!!!!!!!!!!!!!!!
البرت با وحشت گفت:اوه نه.پونیا دارن میان!اگه شمارو اینجا ببینن خیلی بد میشه!
ریحانه پشت البرت قایم شد:اوه حالا چیکار کنیم؟
هانیه:باید قایم شیم!
روزبه:حرف به جاییه.........اما سوال اینه که کجا؟
البرت یه چیزی رو کشید بیرون.انگار داشت پانتومیم بازی میکرد.بعد انگار یک دکمه ی نامرعی رو فشار داد یه ماشین عجیب وغریب جلوشون ظاهر شد.
البرت:برید این تو!سریع!
بچه ها پریدن تو ماشین.البرت دوباره دکمه رو زد وماشین وبچه ها نامرعی شدن.
البرت پرید رو صندلی وشروع کرد به کتاب خوندن.
سلام.....؟
من با چن تا از پونیا وارد اتاق شدیم.
ریحانه ناله کرد:اوه اون ولولته!
هانیه بهش ارنج زد:هیس!
البرت کتابش رو کنار گذاشت:اوه ولوت!چی شد که به سلول محقر من اومدی؟
من با دهن بسته خندیدم ونشستم روی تخت:میبینم که هنوز اینجا زندگی میکنی!نمیخوای بیای بیرون؟
البرت:ابدا.چون حبس من حبس ابده!
من خندیدم:اوه تو خیلی قانون مندی!
 ویکدفعه چهرم جدی شد:اما نه همیشه!
و بهش خیره شدم:اونا کجان؟
البرت شونه اش رو بالا انداخت:کی کجاس؟
داد زدم:تو نمیتونی انکارش کنی!یکی درو شکونده!
همه ی بچه ها با اخم به روزبه زل زدن.
روزبه نیشخند زد:چیه؟!
البرت خیلی خونسرد گفت:خوب خیلی وقته که دره ی اسمون بر سقوط کرده.شما انتظار دارین که درا سالم بمونن؟
من با اخم بهش زل زدم.ولی هیچ ترسی توی چشاش ندیدم لبخندی زدم:خوب از دیدنت خوشحال شدم!ما دیگه باید بر.........
مهدیس عطسه کرد:اچه!!!‍!!
و دستش محکم خورد به دکمه و ماشین مرعی شد.
همه با ترس به من زل زدن.
من مسلسلمو دراوردم:بکشیدش!!!
ریحانه از جا پرید:مگه اینکه از رو جنازم رد بشی!!!!
و صندلی رو بلند کرد وحمله کرد به من!
سارا با دهن باز گفت:یا ابولفضل!
مهدیس خندید:خشم ریحانه!
روزبه پرید رو پونیای دیگه وبا کتاب میزدشون.
نیوشا پرید روی صندلی راننده وعینکش رو به دماغش چسبوند:خوب........
فقط یه سری دکمه های قرمز میدید که گاهی سبز میشدن.
نیما به یکی از دکمه ها ضربه زد.ماشین از خودش صدای ترق وتروق دراورد.
هانیه داد زد:داره روشن میشه!!
سارا ورارا پسری که روی تخت  خوابیده بود انداختن صندوق عقب ماشین.
ریحانه پاشو کرد تو دهن من:البرت برو سوار ماشین شو!
البرت با تته پته گفت:ام..........میدونید..........مدت حبس من هنوز تموم نشده!
روزبه دست البرت وریحانه رو گرفت:حالا تموم شده!
و هر سه پریدن تو ماشین.
من گلای تو دهنم رو تف کردم:اون احمقا رو سوراخ سوراخ کنید!
هانیه با وحشت داد زد:نیوشا!!!
نیوشا داد زد:میدونم!!!
و دل به دریا زد وفرمان رو چرخوند.ماشین محکم خورد به دیوار.
مهدیس:داری چه غلطی میکنی؟!!!
نیوشا با حرص گفت:خوب شاید یادت رفته باشه که من فقط رنگ حرارت هارو میتونم ببینم!
یه تیر از بالا سرشون رد شد.
رارا:ماشین رو به طرف رنگای سبز و ابی برون!
نیوشا فرمون ماشین رو گرفت وماشین به طور عمودی به سمت اسمون پرواز کرد.
همه همدیگرو بغل کردن وجیغ کشیدن.
البرت بلند بلند می خندید:یادتون نره کمربنداتون رو ببندید!
ریحانه جیغ کشید:اینجا که کمربند نداره!!
البرت نیشخند زد:برای جو دادن گفتم!
و رفت به سمت عقب ماشین که صندلی نداشت.
روزبه فریاد زد:میخوای خودت رو بکشی؟
البرت:شاید.اونها پشت سرمون هستن!
راست میگفت.پونی های بالدار به سمت اونها پرواز میکردن ومنم به کمک جادو پشتشون بودم.
البرت به عقب ماشین ضربه زد:بیا بیرون پسر!
یه تفنگ که شبیه تفنگ ابپاش بود بیرون اومد.البرت نخ تهش رو گرفت و کشید.
تفنگ یه ماده ی سبز وچسبناک به سمت پونیها پرت کرد.
یکیش ریخت رو رینبو دش:اه!یه ماده ی چسبناک وشور روی من ریخته!
البرت که عاشق توضیح دادن چیز های علمی بود گفت:اون یه ماده ی کمیاب ومیکروبکشه که شما ادمها بهش میگید مفکه یا اب دماغ!
هانیه:عق!!!الان بالا.......
و روی نیوشا ونیما بالا اورد.
نیوشا فرمون رو ول کرد:وای این دیگه چی بود؟!
ماشین چند لحظه روی هوا معلق موند وبعد به سمت زمین سقوط کرد.
همه ی بچه ها با اخرین توانشون جیغ کشیدن.پونیها همچنان ماشین رو تعقیب میکردن!
البرت به قسمت دیگه ی ماشین ضربه زد ویه تفنگ دیگه بالا اومد.البرت نخش رو کشید.
پیتزاهای مثلثی شکل محکم به سمت پونیها پرتاب شدند وبدن یا دست وپای اونها رو پاره میکردن.
یکی از پیتزاها به کله ی درپی خورد ودرپی با کله ی جدا شدش سقوط کرد.
بقیه ی پونیها ترسیدن وفرار کردن.
من دنبالشون رفتم:هی برگردید احمق ها!
البرت پرید رو صندلی راننده ونیوشا رو کنار زد:حالا بریم سر کارمون!
و فرمون رو بالا کشید.ماشین از زمین فاصله گرفت وخیلی نرم عمودی پرواز کرد.
بچه ها دست از جیغ کشیدن برداشتن.(از وقتی که ماشین حرکت میکرد هی داشتن جیغ می زدن!)
رارا:هوف!قلبم داشت میزد بیرون!
سارا نفس عمیقی کشید:شما همیشه این وحشت رو تجربه می کنید؟
البرت:وحشت؟اوه نه!
و ماشین رو خیلی نرم بالا برد.ماشین از ابر ها هم بالا تر رفت و بالای دریایی از ابر های که اروم می چرخیدن پرواز کرد.
رارا به ماه خیره شد:وای!خیلی بزرگه............وخیلی درخشان!
هانیه دستش رو از ماشین بیرون برد و ابر هارو لمس کرد.ابرا کمتر شدن وزیر لایه ی نازک اونها کوه بیستون با میلیون ها خونه ی روشن در دامنه اش چشمک می زدن.
ریحانه:اوه!این خیلی رویاییه!
البرت:البته که هست.اگه ماشین رو درست برونید!
همه تا یه مدت که به نظر یه ساعت میرسید سکوت کردن.
روزبه سکوت رو شکوند:راستی.........تو واقعا یک معلم هستی؟
البرت:خوب..........بهم میخوره از خواننده های راک باشم؟
مهدیس:نع!معلم ها همشون غرغرو وبد اخلاق ان.مخصوصا معلم های ریاضی!
نیوشا اهی کشید:ای گفتی!
البرت:خوب من هر جلسه بچه هارو با همین ماشین به گردش علمی میبردم.و اونها اونقد با خوشحالی وعلاقه درس رو یاد میگرفتن که هیچ وقت به ذهنم خطور نمیکرد درس رو یاد نگرفته باشن!برای همین هیچ وقت ازشون امتحان نمیگرفتم!
نیوشا:ایول!کارتون لند یه بهشته!
رارا با ناراحتی گفت:یه بهشت بود!
ماشین از بالای ساختمون های سوخته رد شد.کمی اون ور تر یه مادر با بچه اش جیغ می زد واز دست پونیها فرار میکرد.
البرت:اون راست میگه.خیلی چیزا اینجا عوض شده!حتی من هم دیگه معلم نیستم.
و سرش رو روی فرمون گذاشت:فکر اینکه بچه ها بدون علم و دانش میمونن و از شگفتی های دنیا هیچی نمیفهمن و فقط تاریکی هاش رو میبینن قلبم رو به درد میاره!
ریحانه:نگران نباش!ما اینده ی خوب رو بر میگردونیم!قول میدم!
البرت دستش رو روی شونش گذاشت:نیازی به قول دادن نیست!من میدونم که بر میگردونین!
بچه ها خودشون رو به گوشه ای تکیه دادن ووزش اروم باد همشون رو به خواب عمیقی فرو برد.

***********

نیوشا!!!
نیوشا بلند شد:چی شده؟
نزدیک صبح بود ورنگ اسمون بنفش روشن بود.
نیما به گوشه ای از زمین اشاره کرد:اونجا!
نیوشا به اون نقطه خیره شد ولی فقط نقطه های قرمز میدید.
البرت با خواب الودگی یه دوربین ور داشت:بذار ببینم.......
و توش رو نگاه کرد:اوه خدای من!
نیوشا:چی دیدی؟!!
البرت با عصبانیت-این اولین باری بود که بچه ها میدیدن البرت عصبانیه-گفت:اون پونیها دارن چند نفر زخمی رو شکنجه میکنن!
هانیه از جا پرید:چی؟!!!
و دوربین رو گرفت:اونها سربازای بدبخت هپی تری فرندزن!
روزبه:متاسفانه ما نمیتونیم.......
نیوشا:چرا نتونیم؟خواستن توانستن است!
رارا دوربین رو گرفت وبا وحشت داد زد:اونها افراد اردوگاه مارو هم دستگیر کردن!
رینبو با تفنگش دیپر رو هل داد:یالا راه بیوفت!
دیپر به بیل اشاره کرد:خانومها مقدمن!
بیل داد زد:چی؟!!!تو به من گفتی خانوم؟!!
رارا اخم کرد:و طبق معمول مشغول دعوا کردنن!
ریحانه:توی اون اردوگاه کلی بچه وادمهای بیگناه هست!
بچه ها با صورت های خاکی وچشای پر از اشک یه گوشه کز کرده بودن.
فلاترشای با یه چوب بهشون زد:یالا راه بیوفتین!
یکی از بچه ها ناله کرد:ما تشنه ایم!
فلاترشای بهش سیلی زد:مگه من ابو از خونه ی خالم اوردم که هر دم به دقیقه میخوایش؟
هی با هم قد خودت دعوا کن!
فلیپی در حالی که شکمش رو گرفته بود جلوی بچه ها وایستاد.
فلاترشای با یه لگد پرتش کرد اون ور:تو هم به اندازه ی هیکلت حرف بزن!
هانیه مشتاش رو به ماشین کوبید:من دیگه نمیتونم!باید........
یکهو یه جادوی قرمز دور ماشین رو گرفت واوردش پایین.
من:به به!ببین کی اینجاست!
بچه ها اب دهنشون رو قورت دادن.
***
نظر یادتون نره!



نظرای شما: خوب؟!
تاریخ ارسال: - -