تبلیغات
دوستان شاد شاد - به سوی ان طرف دنیا(8)
همیشه شاد باش همیشه!

به سوی ان طرف دنیا(8)

سه شنبه 22 دی 1394 06:20 ق.ظ

کی این پستو نوشته؟: ●◑♪♩sunset remedy●◐♪♩
این هم از این قسمت!
بخونید ولذت ببرید!



***

من:چه دیدار جالبی.ببندینشون!همشون رو!!!
پونیها بچه هارو با جادو پائین کشیدند به دستاشون دستبندهایی بستن که چراغ هاشون خاموش وروشن میشد.
هانیه:این دیگه چه کوفتی ئه؟
رینبو بهش شلاق زد:حرف نزن وبرو!
یکهو یکی توی کلش سنگ پرت کرد:اونها رو تنها بذار!!!
رینبو با اخم سرش رو برگردوند.فلیپی به زحمت از جاش بلند شد:وگرنه.......
رینبو خواست حمله ببره سمتش که فلاترشای دستش رو گرفت:این با من!
و روی زمین تف انداخت:تو نمیتونی بلند شی اون وقت برای ما وگرنه وگرنه میکنی؟
و با شلاقش فلیپی رو عقب زد.همه ی پونیهایی که اونجا بودن شروع کردن به خندیدن.
فلاترشای:خوب مثل اینکه درست وحسابی ادبش رو یاد نگرفته!اپل جک!
اپل جک گندم توی دهنش رو تف کرد و دستای فلیپی رو کشید وبردش سمت میدون کوچیکی که اون نزدیکی درست کرده بودن.
رارا:هی!اذیتش نکنین!
من با جادوم بلندش کردم وکوبوندمش به درخت:دو کلوم از مادر عروس!
پونیها غش غش خندیدن.
دیپر با حرص گفت:بیل یه کاری بکن!
بیل:نع نمیکنم!به من مربوط نیست!
دیپر داد زد:پس من مربوطت میکنم!!!
سانست از هم جداشون کرد:هیس!دارید اوضاع رو بدتر میکنید!
ریحانه با اه گفت:اون بیچاره رو ول کنید.اون فقط داشت از ما دفاع میکرد!
من بالا سرش شناور شدم:دقیقا به این خاطره که میخوایم ادبش کنیم خانومی!
اپل جک فلیپی رو کشون کشون برد ودستاش رو بالای چهار پایه ای که اون جا بود بست.
بعد خنده ای کرد وگفت:حالا میخوام ببینم تحملت به اندازه ی زبونت درازه یا نع!
رارا با ناله بلند شد:شما نمیتونین به یه زخمی اسیب برسونین!
اپل جک پوزخندی زد:نمیتونم؟پس ببین!
و روی دست فلیپی نمک ریخت ومحکم بهش شلاق زد.
فلیپی از درد هوار می کشید.
سارادستاش رو مشت کرد:دیگه دارید شورشو......
مهدیس اومد جلو:حالتون رو میگیرم عقب مانده ها!
روزبه کشیدشون عقب:کجا میرید بابا!
البرت داد زد:این کارتون بر خلاف حقوق کارتونیه!
رینبو دش تفنگش رو به سمت البرت گرفت وماشه رو کشید:این چطور؟
البرت شکمش رو گرفت وروی زمین نشست.
ریحانه جیغ کشید:نععععععع!!!!!البرت!!!!!و دوید سمتش.
رینبو:خوب کس دیگه ای هست که نظری راجب حقوق کارتونی داشته باشه؟
همه ساکت بودن.
فلیپی نعره کشید:چرا من رو نمیکشید؟من رو بکشید!
اپل جک یکی دیگه بهش زد:فکر خوبیه!
من سر فلیپی رو بالا گرفتم:اما تماشای زجر کشیدنت جلوی چش دوستات انرژی بیشتری به ما میده!
فلاترشای شلاقش رو بالا گرفت وخنده ای سر داد:منم میخوام امتحان کنم!
و چن تا پونی دیگه هم اومدن وهمشون ریختن رو سر فلیپی وبی رحمانه می زدنش.
با هر ضربه مقداری خون به هوا پاشیده میشد.
هانیه دندون سایید:دیگه دارن اون روی من رو بالا میارن!
نیوشا دستش رو گرفت:نه الان وقتش نیست!
هانیه جیغ کشید:اونا دارن میکشنش!ولم کن!
روزبه اون یکی دستش رو گرفت:در این اوضاع سکوت مهم ترین چیزه!
هانیه:ولم کنید ترسوها!باید نجاتش بدیم!
سپیده هم گرفتش:هانیه خودت رو کنترل کن!
هانیه جیغ زد وسعی کرد خودشو رها کنه:نمیخوام کنترل کنم!بذارید نجاتش بدم!
و زد زیر گریه.
بقیه هم با دیدن گریش دستاشو ول کردن و بغلش کردن وبا هم زدن زیر گریه.
نیوشا به روزبه نگاه کرد:توهم؟
روزبه:نه!من خوبم!
مهدیس سعی می کرد جلوی گریش رو بگیره:از اینجا متنفرم!!!
ریحانه زار زد:من اینده ی خوب رو میخوام!!
نیوشا با ناراحتی به زمین زل زد.یکهو یکی گوشه ی لباسش رو کشید.
نیوشا:کی...........اوه مول تویی؟!
مول دستش رو بالا برد.
نیوشا:اممم میخوای یه چیزیرو بهت بدم؟!
مول سرش رو تکون داد.
نیوشا:فکر نمیکنم چیزی که تو میخوای داشته باشم!
مول به دست نیوشا اشاره کرد.نیوشا:اممم دستم رو میخوای؟باشه!
نیوشا خم شد ودستش رو به سمت مول دراز کرد.مول دستش رو گرفت ولمس کرد.
تا انگشتش به دستبند رسید با مداد روی چراغش رو خط خطی کرد و وچلق!دستبند باز شد!!!
نیوشا با شگفتی گفت:تو بازش کردی!!!
مول انگشتش رو روی جایی که شاید دهنش باشه گذاشت.یعنی هیس!
نیوشا لبخندی زد ورو به دوستاش گفت:بچه ها....
روزبه هم بهشون پیوسته بود:بذار تو حال خودم باشم!!!
نیوشا:بچه ها.........
سپیده با گریه گفت:تو حوض خونه ی ما ماهیای رنگارنگ......
نیوشا با حرص گفت:بچه ها!!!!
بچه ها بهش خیره شدن.
نیوشا گفت:من فهمیدم چطوری اون دستبندارو باز کنیم!
اون بچه های پررو رو هم بیارین اینجا!!!!!!!!!!!
من بلند گو جلوی دهنم بود:اونارو زنده نذارین!!!
رارا شمشیرش رو دراورد:مول!بچه هارو باز کن!دیپر!با من به اونها حمله کن!
مول سریع بچه ها رو باز کرد.رارا ودیپر به پونیا حمله کردن.
نیوشا مول رو گذاشت رو شونش:بجمبید باید درریم!

هانیه:اما اونا.......
ریحانه دستش رو کشید:ما باید بریم!
و با هم توی جنگل دویدن.
رارا با شمشیر به من حمله کرد.
من بشکن زدم ویکهو از طریق دستبند به رارا شوک الکتریکی وارد شد وپخش زمین شد.چند تا پونی دست به کار شدن ودستای اون ودیپر رو گرفتن.
دیپر:هی به نام فیزیک ولم کنید!
من اخم کردم:اون احمق رو ول کنید.هیچ کاری نمیتونه انجام بده!
پونیا دیپر رو هل دادن طرف بیل.بیل دست به سینه شد:دیدی گفتم به درد نمیخوری!
دیپر داد زد:کی به کی میگه!
من چونه ی رارا رو بالا گرفتم:میدونی؟توایلایت پاداش خوبی بمن میده........وقتی که سرتو براش ببرم!
پونی ها شونه اش رو پایین کشیدن وسرش رو روی زمین چسبوندن.
رارا با گریه گفت:هنوز تموم نشده!
من:چرا شده.خیلی وقته شده!
و بعد شمشیرش رو بالا گرفتم وبعد محکم پایین اوردم.
شترق!!!!
ریحانه دستش رو جلوی دهنش گذاشت:نه......
هانیه روی زمین زانو زد ونعره کشید:پونی های لعنتی!!!!عوضی ها!!!!!
نیوشا یه قطره اشک که از گوشه ی چشمش میومد رو پاک کرد.
هانیه داد زد:قسم میخورم!قسم میخورم از همتون انتقام میگیرم لاشخورا!!!!!!
مهدیس دستش رو گرفت وبلندش کرد:به خاطر همین ما اینجاییم........
روزبه:اون راست میگه!بیاین بچه ها.......
هانیه اشکش رو پاک کرد و دنبال بچه ها راه افتاد.

****
نظر یادتون نرع




نظرای شما: خوب بود؟!
تاریخ ارسال: - -



نمایش نظرات 1 تا 30