تبلیغات
دوستان شاد شاد - به سوی ان طرف دنیا(9)
همیشه شاد باش همیشه!

به سوی ان طرف دنیا(9)

چهارشنبه 23 دی 1394 07:48 ق.ظ

کی این پستو نوشته؟: ●◑♪♩sunset remedy●◐♪♩
فقط برید ادامه!
***
برگهای پاییزی زیر پای بچه ها خش خش میکرد.
بچه ها بدون هیچ حرفی پشت سر هم راه می رفتن.
ریحانه:من........دیگه.........نمیتونم!
و نشست روی تخته سنگ:نمیتونم!
هانیه:ریحانه ما نباید تسلیم بشیم!
ریحانه ولو شد روی زمین.
سپیده جیغ کشید:نعععععععع!!!!
روزبه:اوه خدایا همینرو کم داشتیم!
هانیه دستش رو روی پیشونی ریحانه گذاشت:تب داره!
مهدیس به بازوش اشاره کرد:شاید به خاطر عفونت زخمشه!
سارا اضافه کرد:و خستگی راه.خیلی وقته که چیزی نخوردیم و نخوابیدیم!
فلکی سرش رو از تو کیف بیرون اورد:چه خبر شده؟
نیوشا:بگو چی نشده.خو تا اخر توی اون کوله پشتی میموندین!
کادلز:فکر نکنم اون دیگه بتونه مارو بلند کنه!
و با ناراحتی به ریحانه زل زد.
ریحانه اروم چشاشو باز کرد وگفت:نه.....این اتفاق نباید بیوفته!........نباید......
هانیه:ریحانه!ما خوبت میکنیم.مطمئن باش!
ریحانه با ناله گفت:منرو بذارید وبرید.من فقط سرعتتون رو کم میکنم!
نیوشا:حرف مفت نزن!ما تورو ول نمیکنیم.به هیچ وجه!
روزبه دست به سینه وایستاد:باید یه دکتری چیزی این دور وبرا باشه!
کادلز نیشخند زد:اوه اگه بود خوب میشد ولی ما...........دکتر نداریم!
سپیده جیغ جیغ کرد:چه فرمودی؟!
کادلز تکرار کرد:دکتر/نداریم!
روزبه داد کشید:منظورت چیه که دکتر ندارین؟یعنی توی این کره ی خاکی یک دکتر پیدا نمیشه؟
کادلز:نع!به خاطر همینه که وقتی کسی مریض یا زخمی میشه با مرده فرقی نداره!
مول دستش رو تکون داد.
فلکی با تشویش گفت:اوه!فکر نکنم........
نیوشا:چیمیگه؟
کادلز:حرف های مسخره.میگه باب اسفنجی توی اینده ی خوب دکتره شاید اینجا هم چیزی بلد باشه!
مهدیس:همچین هام بد نمیگه ها!
نیوشا:ولی باید برا گرفتن باب اسفنجی بریم تو لشکر......
سارا با تشویش گفت:ولوت!
ریحانه اهی کشید:فراموشش کنید.من فقط مایه ی دردسرم!
فلکی اروم گفت:زیاد بدبین نباشین!باب اسفنجی توی پونی شهر یه مغازه داره!
سارا:پونی شهر؟
فلکی اروم تر گفت:جایی که توالایت اون جارو برای پایتختی حکومت اسپارکل انتخاب کرده!
نیوشا اب دهنش رو قورت داد:خوب.......باید امیدوار باشیم که باب اسفنجی اونجا باشه!
نیوشا و مول ومهدیس و سارا و روزبه از ریحانه وفلکی وکادلز جدا شدن.سپیده هم پیش ریحانه موند که مراقبشون باشه.
***
مهدیس نالید:هنوز نرسیدیم؟داره غروب میشه!
روزبه داد کشید:ما حتی نمیدونیم کجا داریم میریم!
نیوشا عینکش رو روی دماغش جابه جا کرد:شایدم نع!من یه چیز داغ اون دور ها میبینم!و دوید سمت یه درخت کاج کوتوله و شاخه هاش رو کنار زد.
یه تابلوی اهنی قدیمی پشت اون درخت بود.روزبه نوشته ی روش رو خوند:به قزوین خوش امدید!
همه با تعجب به تابلو خیره شدن.
مول به سمت جاده ی پشت تابلو رفت.
نیوشا با تفکر گفت:باید اون جاده مارو به پونی شهر برسونه!
هانیه داد زد:چرا این پونی های لعنتی شهرای ایران رو برای پاتوق هاشون انتخاب کردن؟!!
مهدیس:به هر حال!حالا که به یه شهر رسیدیم خودش نعمتیه!
بعد یک کیلومتر پیاده روی مغازه های متروکه واپارتمان های اطراف جاده نمایان شدن.هیچ کس......هیچ کس توی خیابون ها نبود و تابلوی اهنی مغازه ها توی زوزه ی باد پیچ وتاب میخوردن.
اون دور دور ها فقط زنی با مانتوی سیاه و مغنعه ی قهوه ای اطراف خونه هارو جارو میکرد.
سارا ذوق زده گفت:یه ادم!بالاخره به یه ادم برخوردیم!
هانیه:بجمبین!اون حتما میدونه از کجا باب اسفنجیرو پیدا کنیم!
بچه ها اروم به سمت زن رفتن.زن خیابون هارو جارو میکرد وحسابی توی کارش غرق شده بود.
هانیه جلو رفت:امممم سلام!میشه شما.......
زن جاروش رو پرت کرد هوا وجیغ کشید:نهههههه!!!!!پونیها!!!!!
و با جیغ وداد ازشون دور شد.
روزبه پوزخند زد:خوب با اون چیزایی که از ولوت دیدیم بایدم مردم اینجا همچین عکس العملی داشته باشن!
مول عصاش رو جلو انداخت و رفت.
نیوشا:ظاهرا باید دنبال مول بریم!
و دنبال مول راه افتاد.
سارا:اوف چه دنیاییه!کورا شدن راهنمای ما!
اول که اینجا اومدیم دنیا به نظر بود قشنگ///////////دوســـت هــــــای جـــدید به هــزار رنـــگــ!
      اما بعد فهمیدیم اینجا چه جهنمهی ئه///////////چون هر روز یکی اینجا میمیره
هر جا که میری///////////میبینی یه پونی!
دنیا ای دنیا!
اون پابه پای ماس
اون دقیقا همین جاس
منتظر مرگ ماس!
=======
دنیا ای دنیا!
اون پابه پای ماس
اون دقیقا همین جاس
منتظر مرگ ماس!
این دنیا دنیا نیست
یه اینده ی بد.ایست!
ما میتونیم با اون پونیها بریم به جنگــــــ////////اما چه کنیم؟دستمون هست خیلی تنگ!
مطمئنا این فقط یه کابوسه////////یه خواب تو اتوبوسه!          
  هر جا که میری////////میبینی یه پونی!
دنیا ای دنیا!
اون پابه پای ماس
اون دقیقا همین جاس
منتظر مرگ ماس!
=======
دنیا ای دنیا!
اون پابه پای ماس
اون دقیقا همین جاس
منتظر مرگ ماس!

چرا دنیا سخته؟
چرا خیلی بده؟
چرا خیلی خرابه؟
چرا دنیا غمناکه؟
نمیشه بزنیم لبخند؟
چرا نمیگی بخند؟
چرا خسته کننده ای
چرا مارو از خودت میرونی!
دنیا ای دنیا!
اون پابه پای ماس
اون دقیقا همین جاس
منتظر مرگ ماس!
=======
دنیا ای دنیا!
اون پابه پای ماس
اون دقیقا همین جاس
منتظر مرگ ماس!


نیوشا روی یه نیمکت نشست:بیاین استراحت کنیم!
مول هم نشست رو نیمکت.روزبه پایین روی چمن ها نشست:بهتره یکم بخوابیم!
مول خودش رو به نیوشا تکیه داد.
هانیه:چیه؟کیف میکنی؟!
مول اب دهنش رو قورت داد.
مهدیس گوشش رو به زمین چسبوند:صبر کنین!انگار یکی داره........
یکهو کسی که لباسی شبیه زرو پوشیده بود سوار بر اسبی اومد ونیزه اش رو به طرفشون گرفت:ان خیابانی هارا در بند سازید!
هانیه:همینمون کم بود رستم از تو شاهنامه برامون دربیاد!
طرف:رستم کدام سانسوره ایست؟!این زبان دراز هارا غل وزنجیر کنید!
یکهو چن تا زروی دیگه(ولی سوار اسب نبودن)اومدن ودستای بچه هارو بستن.
طرف خله:قربانی هارا بیاورید.انها را به قصر ویکی پدیا میبریم!
هانیه:چی؟!!!قربانی؟!!!!!!
نیوشا:قربانی رو ول کن!من تو فاز جمله اخریشم!
روزبه داد زد:قصر ویکیییییییی پدیاااااا؟!!!!!!!!!!
طرف خله:ساکت وگرنه زبانتان را خواهم برید.راه بیوفتید!
زرو ها(=\)بچه هارو هل دادن.
مهدیس:همین یه قلم جنسمون کم بود!
****
و تمام!اگه نظرهاتون زیاد باشه
من انرژی بیشتری برای نوشتن قسمت بعدی میگیرم!
راستی منهم تو داستان از شعر استفاده میکنم ولی خیلی کم.....
حالا نظر بدید!



نظرای شما: هوم؟!
تاریخ ارسال: - -



نمایش نظرات 1 تا 30