تبلیغات
دوستان شاد شاد - به سوی ان طرف دنیا(10)
همیشه شاد باش همیشه!

به سوی ان طرف دنیا(10)

جمعه 25 دی 1394 05:09 ق.ظ

کی این پستو نوشته؟: ●◑♪♩sunset remedy●◐♪♩
اینم از ادامه!
راستی نمیدونم داستان بلند دوست دارید یا نه......
چون اغلب داستانهای من به بیست قسمت میرسن!
***
بچه ها بدون هیچ حرفی پشت زروها راه افتادند چون از قیافه شون معلوم بود که شوخی توی کارشون نیست.
هرچی جلوتر می رفتن ساختمون ها تمیز تر ونو تر می شدن ورنگ اسمون ببیش تر به سمت سفید پر نور می رفت.
سر انجام به جایی رسیدن که ساختمون ها از نویی برق میزدن و اسمون سفید سفید بود.
پنجره های ابی رنگ ساختمون ها باز بودن و از توی خونه ها صدای خنده وشادی میومد.
بچه های کوچولو که انسان بودن ولی با این تفاوت که سر تا پا سفید وچشاشون ابی بود توی خیابون ها بازی می کردن.
خط هایی ابی که به سیمی نازک شباهت داشتن از زیر خونه ها به خیابون متصل میشدن و جریانهای درون انها مقصد مشترکی داشت.
سارا:وای!انگار وارد یه دنیای دیگه شدیم!
طرف خله:ساکت شو ابله!نمیخواهم از نیروی گوشهایم برای شنیدن مزخرفات تو استفاده کنم!
سارا اخم کرد.
از دور قصری نمایان شد که پنجره ها وپرچم های ابی داشت و از تمیزی برق میزد.
طرف خله وهمراهان زرواش دم دروازه با نگهبان صحبت کردن وسر انجام نگهبان دروازه رو باز کرد.
درون قصر هم جدید بود هم قدیمی!مثلا طویله داشت ولی اخور طویله ها مثل شیر اب لمسی بود وفقط اسبها باید دکمه اش رو لیس میزدن تا اب درمیومد.
یکی از زرو ها نقابش رو کنار زد:بالاخره رسیدیم!
طرف خله:اری!بالاخره رسیدیم.اینها را برای مراسم تشریف فرما شدن اماده کن و به سالن اصلی بیاور ای بلاگفا!
بلاگفا:باشه.نمیخواد بگی!
هانیه با تعجب گفت:بلاگفا؟!!!شما بلاگفا هستین؟!
بلاگفا بهش یه سیلی زد:دهنت رو ببند!فکر نکن چون ادم هستی حق حرف زدن داری!
نیوشا:مگه نداریم؟
بلاگفا دست هاش رو مشت کردو دستش رو محکم کرد تو دهن نیوشتا ویه چیز قلمبه که تکون میخورد بیرون اورد:حالا بهتر شد!
نیوشا درحالی که خون بالا می اورد ولو شد رو زمین.
مهدیس جیغ کشید:نیوشا!!!
مول فوری رفت سمت نیوشا و دهنش رو لمس کرد.بعد با ناراحتی سرش رو پایین انداخت وکنار رفت.
هانیه شونه های نیوشا رو تکون داد:با من حرف بزن!با من حرف بزن!
مول سرش رو به علامت نه تکون داد.
روزبه:منظورت چیه که دیگه نمیتونه حرف بزنه؟!
هانیه:اوه..........فهمیدم!اون بلاگفای لعنتی زبونش رو بیرون کشیده!
بلاگفا بهشون شلاق زد:حرف زدن کافیه!راه بیوفتید!
هانیه ومول کمک کردن نیوشا بلند بشه.نیوشا با قدمهای لرزون دنبالشون راه افتاد.
نگهبانهای سفید رو با نیشخند در هارو باز کردند.
اونها وارد یه راهرو شدن که تهش یه در داشت.کنار در طرف خله منتظر بود:سلام بر سایت سایتان بلاگفا!وظیفه ات را انجام داده ای؟
بلاگفا:ای.کم وبیش!حتما علی حضرت از هدایای تو خوشت میاد!
طرف خله با ذوق پوزخندی زد و بعد در زد.
داخل شید!
درها باز شدن وطرف خله و بلاگفا رفتن تو.نگهبانها هم بچه هارو به داخل هل دادن.
اونجا یه سالن بود که یک دختر سرتاپاسفید با کلیپس گنده ای که شکل پازل بود روی سرش بر تخت نشسته بود.
دوینتارت!بلاگفا!دوستان قدیمی من!خوش اومدین!
بلاگفا تعظیم کوتاهی کرد:علی حضرت ویکی پدیا!
پشت سر ویکی پدیا یه دختر مونارنجی بود که در حال باد زدنش بود.
کنار تخت هم یه پسر نشسته بود وانگور هارو تو دهن ویکی می نداخت.
ویکی دستهاش رو بهم زد:خوب ببینم چی اوردین!
دوینتارت:اینها هدایای ناقابل من به شخص شخیص شما هستند!
بلاگفا بچه هارو هل داد جلو.
ویکی:هوم!به نظر که برای مراسم امروز مناسب هستن.لباسهای سفید تنشون کنین واونارو حمام کنین.نمیخوام برده ی کثیف برای خدایان بزرگمون قربانی کنم!
هانیه:برده ی کثیف؟
سارا:خدایان بزرگ؟
روزبه با ترس گفت:قربانی؟
مهدیس:میشه الان بگم رسما بدبختیم؟!
***
سارا:این لباسا اصلا رو مد نیستن!شبیه ادمای توی روم باستان میشیم!
بلاگفا یه سیلی بهش زد:ساکت!فقط بپوش!
و عصای مول رو گرفت:دیگه به این نیاز نداری!
مول دستاش رو این ور واون ور کرد تا دیوار رو پیدا کنه وبگیردش.
نیوشا اهی کشید ودستش رو گرفت.مول اب دهنش رو قورت داد واز خجالت سرخ شد.
هانیه خندش گرفت:مول!بهتره بلوز نیوشارو بگیری!اون کم وبیش میتونه ببینه!
بلاگفا هلشون داد:حرف زدن دیگه بسه!راه بیوفتید!
و اونهارو با شلاق به سمت بیرون روند.بیرون یه حیاط بود که وسطش تخم مرغ غولپیکری بود.
میلیون ها سایت با لباس های سفید روی صندلی های اطراف حیاط نشسته بودن وسایت های مذهبی سرود میخوندن.
بلاگفا بچه هارو به سمت تخم مرغ روند.همه خط های ابی رنگی که از زیر خونه ها به خیابون وصل می شد منبعش همین تخم مرغ بود!
روزبه نالید:وای مثل اینکه راستی راستی میخوان قربونیمون کنن!
هانیه اروم ولی با صدایی محکم گفت:قوی باشید بچه ها!
سرانجام درست مقابل تخم مرغ وایستادن.
بلاگفابچه هارو مجبور کرد که زانو بزنند.
ویکی توی میکروفونش داد زد:و ای تو!کسی که خالق ما واین سرزمین هستی!ای خدای خدایان!ای نت!!!این قربانی هارا از ما بپذیر وهمواره سرعتت را برای بارگیری شدن سایت ها تند وسریع وهموار گردان!
تخم مرغ انگار که خوشش اومده باشه شروع به لرزیدن کرد.
ویکی دستش رو پایین برد:مراسم رو شروع کنین!
بلاگفا یه چاقو دراورد وسر روزبه رو گرفت وپایین کشید.
روزبه با ناله گفت:حلالم کنید بچه ها!
نههههههههههههههه!!!!!!‍!!!
یکهو یک گرد قرمز رنگ پخش شد وهمه شروع به سرفه کردن.
صدای شترق و بزن بزن اومد.کمی که گرد قرمز رنگ محو شد بچه ها همون پسره رو دیدن که با بلاگفا درگیر بود:ایندفعه دیگه نه بلاگفا!
بلاگفا سعی میکرد چاقوش رو توی بدن پسره فرو کنه:کسی دعوتت نکرده بود میهن بلاگ!
یکی دم گوش سارا داد زد:سلامممممم!!!!!!!!!!!!
سارا جیغ کشید وعقب پرید.
دختر مو نارنجیه خندید و گفت:عجله کن!این سایتا اعصاب ندارن!
چند تا از سایت های مذهبی به سمت صحنه حمله ور شدن.
میهن سعی کرد بلاگفارو نگه داره:از اینجا برو فایرو!من خودم رو می رسونم!
فایرو:دست هم رو بگیرین وبعد دست من رو!میریم!!!
و پاش رو روی یکی از خط های ابی گذاشت.بچه ها به همراه فایروفاکس کوچیک شدن ودرون خط ابی با سرعت به سمت جلو پیش رفتن.انگار داشتن داخل یه لوله اب با سرعت شنا میکردن.
مهدیس:یوهو!!!!چه حالی میده!!!!!
نیوشا با خوشحالی جیغ می کشید.
فایرو:ما میتونیم فرار کنیم!به شرط اینکه.......
روزبه:به شرط اینکه چی؟
بلاگفا چاقوش رو توی پهلوی میهن فرو کرد.میهن پهلوش رو گرفت وعقب رفت.
چن تا از نگهبانا دستاش رو محکم گرفتن.
میهن داد کشید:نه!نه!!!بذارید برم!
ویکی با پوزخند گفت:حالا میبینی که من برای چی فرمانروا شدم!
و چاقوی بلاگفا رو بالا گرفت ویکی از خط های ابی رنگ رو برید.
نور ابی رنگ خط ها از بین رفت وساختمون ها درخششون رو از دست دادن.
اسمون سیاه وتیره شد وبوی چوب سوخته توی هوا پیچید.
میهن داد کشید:نه!!تو حق نداری این کار رو بکنی!!!
ویکی با نیشخند بهش خیره شد.
یکهو یکی از سیم ها پاره شد وفایرو وبچه ها دوباره بزرگ شدن.
فایرو:مگه اینکه نت قطع بشه!
نگهبانا روی سرش ریختن.فایرو همشون رو با مشت لگد کنار میزد ولی نگهبانا قوی تر بودن وبعد کبود کردن کل بدنش دست وپاشو بستن.
ویکی:میهن رو پیش خواهرش برگردونین!اون حتما یه فکری به حال برادر بی ادب وبی نزاکتش میکنه!
نگهبانها میهن رو به سمتی هل دادن.
ویکی دست به سینه وایستاد:و تو فایرو!فکر کنم به خاطر خواهرتم که شده یکم بیشتر مراقب رفتارهات باشی!
فایرو خونی که از دهنش میومد رو لیس زد.توی قیافش خشم موج می زد.نعره ای کشید وخواست به سمت ویکی حمله کنه که نگهبانها گرفتنش ومجبورش کردن زانو بزنه.
فایرو با عصبانیت گفت:تو.........تو هیچ وقت لیاقت فرمانروایی رو نداشتی!
ویکی لبخندی زد:خواهرت چی؟اگه اون یا تو لیاقت فرمانروایی داشتن الان تو کتک خورده وتحقیر شده اینجا ننشسته بودی!
و رو به بلاگفا لبخند زد:بچه ها رو با فایرو به سیاهچال ببر!بچه هارو نمیدونم ولی خوب میدونی با فایرو چیکار کنی!
بلاگفا نیشخندی زد:چشم علی حضرت!
و بچه هارو هل داد.ده تا نگهبان دیگه هم اومدن وفایرو رو بازور دنبال بلاگفا بردن.
بلاگفا با یه لگد بچه هارو پرت کرد توی یه اتاق.ته اون اتاق یه دختر با موهای قرمز وبافته نشسته بود وموهاش رو شونه میکرد.با وجود اینکه به دستاش زنجیر های کهنه وزنگ زده ای بسته شده بود موهاش زیر نور اندک روز می درخشید.
بلاگفا در میله ای رو بست وپشت در با لحن ترسناکی گفت:گوگل!
دختره با عصبانیت گفت:همه چیم رو از من گرفتید!دیگه چی می خواید؟
بلاگفا خندید:نه دقیقا همه چیرو!
نگهبانها فایرو رو به زور به سمت ته سالن رو به روشون می بردن.
گوگل با تشویش گفت:نه!فایرو!!!
بلاگفا با نیشخند گفت:تو به قولت وفادار موندی اما اون نتونست به قولش عمل کنه!
نگهبانها فایرو رو به زور روی تخت اهنی خوابوندن.
فایرو داد کشید:ولم کنید بزدل ها!
گوگل داد زد:نه!این کارو نکن!!!
و سعی کرد خودش رو به در اتاق برسونه ولی زنجیر ها خیلی کوتاه بودن ونمی ذاشتن.
هانیه با دهن باز ماجرای پیش روش رو نگاه میکرد ونمیدونست قراره چه اتفاقی بیوفته.
بلاگفا خندید و یه میله رو ور داشت  توی کوره ای که نزدیک تخت بود فرو برد.
گوگل سعی کرد زنجیر پاش رو باز کنه:نه!!!اون کارو نکن!!!!!
بلاگفا میله رو که از شدت داغ بودن قرمز شده بود بیرون اورد توی یه جعبه پر از پودر بنفش فرو کرد.
گوگل نعره کشید:نه!!!!تو نمیتونی اون کارو بکنی!!!
فایرو با چشمهای پر از اشک اول به بلاگفا وبعد به میله خیره شد.
با صدای بغض کرده گفت:خداحافظ.......
گوگل که حالا وحشیانه به جون زنجیرش افتاده بود داد کشید:نه!!!!!نباید خداحافظی کنی!!!
بچه ها با تعجب منظره ی روبه روشون رو تماشا میکردن.
فایرو چشاشو بست و اروم گفت:خداحافظ.........خواهر جون!
و چند تا قطره اشک روی گونه اش غلطید.
بلاگفا خندید ومیله رو بی رحمانه توی دهن فایرو فرو کرد.میله از دهنش وحتی تخت اهنی رد شد واطراف تخت پر از ماده ی چسبناک بنفش رنگ شد.
گوگل موهاش رو کشید ونعره زد:نهههههههههه!!!!!!!!!!
و روی زمین زانو زد وشروع کرد به زار زدن.
بلاگفا دستهاش رو تکوند و جلوی اتاق وایستاد:امیدوارم از این به بعد بیشتر مواظب اطرافت باشی!
و با نگهبانها از سیاهچال بیرون رفت.
و بچه ها با دختری که هق هق میکرد تنها موندن.......
***
نظر فراموش نشه!!



نظرای شما: جانم؟!
تاریخ ارسال: - -



نمایش نظرات 1 تا 30