تبلیغات
دوستان شاد شاد - به سوی ان طرف دنیا(12)
همیشه شاد باش همیشه!

به سوی ان طرف دنیا(12)

چهارشنبه 7 بهمن 1394 05:25 ق.ظ

کی این پستو نوشته؟: ●◑♪♩sunset remedy●◐♪♩
این قسمت رو در نهایت سردرد وبی حوصلگی نوشتم
پس خیلی چرت شده
ولی بد نیست بخونید
روزبه:باب اسفنجی!تا کی میخوای با دهن باز اونجا وایستی؟
باب اسفنجی:اوه.ببخشید!فقط از دیدن این همه مجروح تعجب کردم!میدونید.........تو جنگ دینا هم انقدر مجروح نداشتیم!
هانیه هلش داد:حالا داریم!بجمب!
و همه وارد اردوگاه شدن.باب اسفنجی به اطراف نگاه کرد:اوه خدای من!این خیلی وحشتناکه.کیا حالشون خیلی بده که اول به اونا برسم؟
کادلز به فلیپی اشاره کرد:این این این!!!!
فلیپی یه لگد حواله ی دمش کرد.
کادلز اخم کرد:چرا میزنی؟
فلیپی:من میتونم بزنمت!خیلیا تو اردوگاه هستن که همین یه کارم نمیتونن بکنن!
کادلز زبونش رو دراورد:الکی مثلا تو خیلی فداکاری!
باب اسفنجی لبخندی زد:به!جناب فلیپی.دقیقا مثل اخرین باری که دیدمت هستی حتی یه ذره هم عوض نشدی!
فلیپی:درسته.فقط بدبختیهام بیشتر شده!یالا برو پیش اون پوفیانه داره میمیره!
فلکی اهسته گفت:درستش ریحانست!
باب اسفنجی:فلیپی حال توئم بده.من حس میکنم خون زیادی ازت رفته باشه!
مهدیس:پ چی که رفته!تازه من گمون میکردم بعد اون اتفاق به ایزد الهی پیوسته باشه!
فلیپی غر غر کرد:باشه فهمیدیم همتون نمکدونین!
کمک!!!!!!
البرت بدو بدو اومد:ریحانه.......ریحانه!!!!!
سارا:اوه نه!حالش بده؟
البرت:پوف!اره.یه لحظه فکر کردم که اون.......
باب اسفنجی ساکش رو بالا گرفت:منرو ببر پیشش زود!
همه بدو بدو دنبال البرت رفتن.ریحانه زیر یکی از چادر ها دراز کشیده بود ورنگش پریده بود.
باب اسفنجی ساکش رو باز کرد وسایلش رو دراورد وریحانه رو معاینه کرد.
البرت با ناراحتی گفت:تروخدا بگو که خوب میشه!
باب اسفنجی با گوشیش شکم ریحانه رو معاینه کرد:خیلی عجیبه!داخل بدن اون یه ویروس کامپیوتری افتاده وداره خون بدنش رو میخوره.......مرضی که یه انسان هیچ وقت نمیگیردش!
سپیده نیشخند زد:خوب ساده است!دنیای مجازی کارتونی وواقعی توی همدیگه قاطی شده!پس باید مریضی ها هم قاطی بشن؟
هانیه با نگرانی به ریحانه زل زد:خوب این ویروس دقیقا چیکار میکنه؟
باب اسفنجی نگاهی به چمدونش انداخت:بدن قربانی رو خشک وبعد تجزیه میکنه.ولی از اونجا که ریحانه یک انسانه اون ویروسا از درون دارن دل رودش رو میخورن وتیکه پاره میکنن!
مهدیس دستش رو جلوی دهنش گذاشت.
هانیه داد کشید:پس زود یه کاری بکن!!!
باب اسفنجی خیلی جدی گفت:نمیشه!اون یه انسانه.و ساختار بدنش با یه شخصیت کارتونی فرق میکنه.من چطوری درمونش کنم؟!
سارا:ما نمیتونیم بذاریم اینطوری بمیره.نمیتونیم!
یه راه هست!
فلیپی با کمک کادلز داشت میومد:ما به جادو احتیاج داریم!
البرت غر غر کرد:شوخی نکن!همه ی افراد اردوگاه جادوشون رو از دست دادن!
سانست اخم کرد:به جز.......
***
بیل:نع!
هانیه:اوه تروخدا!
بیل:نع!حرفش هم نزنید!من هیچ وقت از جادوم استفاده نمیکنم!
دیپر کمی اون ور تر ایستاده بود ودندون می سایید.
روزبه:بیل! مسئله ی مرگ وزندگی ایه!
بیل:به من مربوط نیست که دوستتون داره میمی......
مهدیس جیغ کشید:مربوط نیست؟!تو طرف کی هستی؟!!!
البرت داد کشید:اصلا تو توی این اردوگاه چه غلطی میکنی؟
سانست هوار کشید:واقعا باید خجالت بکشی!
بیل قرمز شد:خفه شید!چرا مدام میخواین از قدرت من استفاده کنید تن پرور ها؟!!
سارا:ارررررررررررهههههههه توئم خیلی بهمون جادو دادی!
هانیه عربده کشید:خیلی ها بله خاطرمون فداکاری کردن و خونشون روی دستهامون ریخت!اون وقت تو میگی به جادوت نیازی نیست؟!!!!!!!!!
دیپر داد کشید:بسهههههههه دیگههههههه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
داد اون همه رو ساکت کرد.
دیپر اهی کشید:بیخودی اصرار نکنین.اون هیچوقت......از جادوش استفاده نمیکنه!!!
و دماغش رو بالا کشید:اون موقع که کارتون لند متلاشی شدنش داشت شروع میشد پونیها حمله کردن!خواهر من خیلی زخمی شد.خیلی زخمی!اما بیل علوه بر استفاده نکردن از جادوش بهم کمک نکرد!منرو وسط جنگل گذاشت ورفت!
و داد کشید:می فهمید؟!!!گذاشت ورفت!خواهرم........اون روی دستهام جون داد!اون مرد!!!!!و من هیچ کاری نتونستم بکنم!!
و سرش رو برگردوند تا بچه ها اشکاش رو نبینن:بیل........تو......چطور تونستی؟.........
بچه ها با ناراحتی بهش خیره شدن.
نههههههههه!!!!!!
هانیه:صدای جیغ فلکی ئه!
همه به سمت فلکی دویدن.فلکی سرش روی شکم ریحانه گذاشته بود وگریه میکرد:ریحانه!!!!نهههههههه!!!!
نیوشا با دهن باز به ریحانه خیره شد.
مهدیس عقب عقب رفت.
سارا:اوه نه یعنی.......
هانیه جیغ کشید:ریحانهههههه!!!!!!!
و رفت بالا سرش وتکونش داد:بیدار شو!تو باید چشمهات رو باز کنی!
باب اسفنجی با افسوس سرش رو تکون داد وعقب رفت.
نیما با ناراحتی به نیوشا چسبید.
هانیه هق هق کرد:باید بلند شی!ما بهت نیاز داریم!ما بدون تو نمیتونیم............ریحانهههههه!!!!!
ریحانه با لبخند به خواب ابدی فرو رفته بود.
دیپر از دور صحنه رو نگاه میکرد.
اهی کشید وگفت:همین رو میخواستی مگه نه؟
بیل بدون اینکه حرفی بزنه ازش جدا شد و به سمت اخر اردوگاه رفت.اون برای همیشه از اردوگاه بیرون رفت.
***
رقیه با قران اومد:نگران نباشین!ترتیب که مراسم مذهبی برای دفن کردنش رو دادیم!روح اون درارامش خواهد بود!
روزبه:واقعا مسخره است!زندگیمون رو میگم!
سارا به هانیه اب قند داد:ما اینده ی خوب رو برمیگردونیم بهت قول میدم!
هانیه در حالی که اشک میریخت لیوان رو گرفت.لیوان از دستش افتاد وشیکست.
باب اسفنجی دور دست فلیپی باند پیچید:هانیه رو ببرید استراحت کنه!من مطمئنم که بعد یه خواب طولانی حالش خوب میشه!
هانیه با صدای لرزون گفت:من وقتی حالم خوب میشه که اینده ی خوب برگرده!
البرت یه جا نشسته بود زل زده بود به زمین.
باب اسفنجی:اولین باره که من معلم شاد کارتون لند رو غمگین میبینم!چیزی شده؟
البرت با چوب روی زمین عکس یه ایکس رو کشید:بدون عدد مجهول معنی نداره!
باب اسفنجی سرش رو خاروند:هان؟!
البرت:هیچی!منظورم اینه که همه ی کسایی که توی زندگی دوستشون داشتمو از دست دادم!
باب اسفنجی لبخند کم عمقی زد:همشون رو؟مطمئنی؟!
سلام!!!!!!!!!
یه پسر پرید رو البرت:سلام عموجون!
البرت با تعجب گفت:چی؟!!!!!نه امکان نداره.......
باب اسفنجی:ظاهرا تو اینده ی بد من یادم رفته بود از کوما درش بیارم!به هرحال.............
نیوشا با لبخند به البرت ونیمو زل زد که همدیگرو با خوشحالی دراغوش گرفته بودن.
یکهو اتفاق عجیبی افتاد!عینکش برقی زد واون میتونست ببینه!
بله........اون میدید!چمن های سبز توی باد تکون میخوردن وابرهای سفید توی اسمون با وزش باد این طرف واون طرف میرفتن.
اونجا یه پارک بود وبچه ها همراه مادرهاشون از سرسره والاکلنگ ها بالا میرفتند.
نیوشا عینکش رو از روی چشمش برداشت.دوباره همه جا سیاه شد.
عینکش رو به چشم زد.اما نه!صحنه ی پارک غیب شده بود واون فقط حرارت زمین وادمهای اطرافش رو میدید.
نیوشا با تعجب به مول که کنارش نشسته بود زل زد.
صدایی توی ذهنش منعکس شد:وقت نبرد نهایی ئه......

***
از قسمت بعدی فیلم هندی وتایتانیک میره رو دور تند!
چون خیلیا خیلی سریع میمیرن وبخوایم براهمشون عزاداری کنیم خودمون مردیم=\
نظر فراموش نشه!









نظرای شما: فراموش بشه کشتمت ها!
تاریخ ارسال: - -